Ashke Mahtab

این مرد کیست؟ !!!

در حد و اندازه ای نیستم که از حسین بگم.از دردش،از فکرش،فقط میدانم که باید روی جمله "هل من ناصر ینصرنی؟ " اندیشید.این سوال از کیست؟ از چیست؟ این را هم میدانم که نمی شود از کربلا گفت و از کار بزرگ زینبی یاد نکرد.مرحوم شریعتی در این باره میفرماید: این رسالت بر دوش‌هاى ظریف یک زن، «زینب» - زنى که مردانگى در رکاب او جوانمردى آموخته است و رسالت زینب دشوارتر و سنگین‏تر از رسالت برادرش. آنهایى که گستاخى آن را دارند که مرگ خویش را انتخاب کنند، تنها به یک انتخاب بزرگ دست زده‏اند؛ اما کار آنها که از آن پس زنده مى‏مانند، دشوار است و سنگین. و زینب مانده است،کاروان اسیران در پى‏اش، و صف‌هاى دشمن تا افق در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش. وارد شهر مى‏شود، از صحنه بر مى‏گردد. آن باغ‏هاى سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوى گل‌هاى سرخ به مشام مى‏رسد. وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادى شده است؛ آرام و پیروز، سراپا افتخار؛ بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد مى‏زند: «سپاس خداوند را که این همه کرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا کرد، افتخار نبوت، افتخار شهادت...» اگر زینب پیام کربلا را به تاریخ باز نگوید، کربلا در تاریخ مى‏ماند.و اگر زینب نبود کربلا در کربلا میماند.

پ.ن: با تمام نیــــــــاز می پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟ 
هیچ کس پاسخم را نمی گوید
!    "برگرفته از کتاب حسین وارث آدم - دکتر علی شریعتی"

   + Ashke Mahtab ; ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

حجاب ذهن را میدرم....

اینبار شاید با یک احساس متفاوت مینویسم.پرده های ذهن را کنار میزنم،حائل هایی که بینشان هست بمثابه یک دیواری است که مدل های مختلفی از افکار را در این ذهن جمع کرده است.افکاری که هر یک فلسفه ای دارد متفاوت از دیگری،و جمع کردن این ذهن در این روزهایی که انگار ثانیه ها در حال فرارند از دست زمان چقدر کار طاقت فرسایی است،وقتی که در بطن زمان هستی این ثانیه های بازیگوش کش میایند پیش چشمت ولی تا چشم باز میکنی می بینی چه زود گذشت!!!

بحثم اینبار سر این زود گذشتن ها و دیر گذشتن ها نیست! بحثم این است که اینبار با کنار زدن این پرده ها و از میان برداشتن حجاب ذهن و در پسش از میان رفتن همه حائل هایی که انگار نیاز بود برای تمییز دادن بعضی چیزها،یک تضاد عجیبی در این ذهن بوجود آمد،تضادی حاصل از برخوردهای افکار مختلف به هم،تضادی حاصل از تقابل فلسفه هایی که گفته شد،یک تضاد وجودی از درکی که این روزها داشتم،درکی که ثابت میکرد زندگی زیباست،درکی که نیرومحرکه ای به نام امید را همواره تزریق میکرد،این امید همچنان هست و میماند،ولی این روزها یک علامت سوال است که مانده است در این ذهن.

اینبار شاید صدای شکستن از راه دور می آید،صدای شکستن یک رود! مدام با خودم فکر میکنم این چه خواستنی است که در پسش نخواستن است و شایدم نخواستن و خواستن! و این پارادوکس بر خلاف همیشه هیچ زیبا نیست! پارادوکسی که زجر آور است برای من هر چند مربوط به تو باشد! شایدم اصلا پارادوکس نیست،پارادوکس یعنی زیبایی و این بر خلاف آن هست،شاید فقط یک تضاد،یک تضادی که در اساس است!!

همین!

بعدا نوشت: قال رسول الله(ص):

یا معشر المسلمین لیبلغ الشاهد الغائب، اوصى من آمن بى و صدقنى بولایة على، الا ان ولایة على ولایتى و ولایتى ولایة ربى، عهدا عهده الى ربى و امرنى ان ابلغکموه.

بحارالانوار 37: 141، ح 35.

   + Ashke Mahtab ; ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

پراکنده گویی های من!

پائولو کوئلیو میگه: انسان نیاز به "انتخاب" سرنوشتش دارد نه "پذیرش" آن.با تکرار مداوم این حرف کوئلیو یاد این گفته برادلی می افتم که میگه: اشتباه نیز جزیی از زندگی است.پس وقت خود را بیهوده تلف نکن و خودت را به خاطر اشتباه گذشته ات سرزنش نکن.حال ربط این دو جمله در چی بود خودمم نمیدونم!!!

بگذریم که حرف زیاده.حرف باید گفته شود ولی به وقتش،تکرار کردن آن عبث است.حرف زیاد دارم این روزها.حرف هایی از دانشگاه و استاد و تاکسی و باران و بوی خاک های خیس خورده و کفش های کتانی.حرف هایی از ترافیک و خیابان های شلوغ و دفتر انشاء دوران دبستانم.حرف هایی از یکی از دوستان که این روزها سخت به یک کتیبه پنج خورشید نیازمند است.خودش میگوید دو خورشید هم کفایت میکند.یکی برای رفت و آن دیگری برای بازگشت.حرف هایی که هر یک میتواند سوژه ای باشد برای نوشتن.حرف هایی که شاید اگر سر صحبتش باز شود وقت ما مجالی ندهد برای به پایان رساندنش.این حرفها همواره هست ولی آن چیزهایی که گذشت چه؟ آن چیزهایی که محصول خیالات و اندیشه های جوانی است،که اینجا را اشتباه گرفت با جایی که نباید میگرفت چه؟

میگویم به تو! به تو میگویم آن چیزی را که خوانده ای چیزی است که شاید در تلاش برای پوشاندن خلائی باشد میان واژه هایی ناگفته شده،چیزی بسان گاف انرژی خودمان،یادت میاید چه بود؟ میشود اینگونه تفسیرش کرد ناحیه ای بین یک فضای خالی و یک فضای پر.آن چیزی را که خوانده ای فاصله خالی میان کلمات بود،چیزی که گفته میشود اما به کلام نمی آید.میتوان به آن اشاره کرد ولی زبان برای گفتنش نمی چرخد.چرایی بس سنگین در پشت همه اینها نهفته هست.این کلمات فقط ظاهرند! همین و بس! نه بیشتر و نه کمتر! باید به معنا چشم دوخت،باید معنا را درک کرد،کلمات در بیرونند و معنا در درون.بودن یا نبودن من مهم نیست.اگر نبودم کلماتم با شما هستند،با شما حرف میزنند،به چشمانتان زل میزنند.پی به معنای وجودش ببرید.آن چیزی را بخوانید که در فاصله میان کلمات است!

پ.ن:چیه؟ خب اینم حرفه دیگه.همش که نباید قشنگ حرف زد.یه زمانی هم باید بیهوده گفت.قبول! حرف های پراکنده ای که هیچ نتیجه ای نداشت!! ولی این همه حرفی نبود که گفتم! فاصله خالی میان کلمات رو ببین!

2- این صفحه پرشین بلاگو که باز میکنم یه خورده صبر میکنم تا خوب لود شه.بعد به قسمت آخرین یادداشت های منتشر شده در پرشین بلاگ یه نیگاهی هم میندازم.از قدیم گفتن مشت نمونه خرواره! و چه خروارهایی!!!

   + Ashke Mahtab ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دلتنگی برای هیچ چیز !

گاهی با وجود این همه ازدحام، باوجود این همه جنبندگی که خلاف معنای تنهایی رو اثبات میکنند، ....

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نوستالوژی! شایدم دلتنگی! چیزی مابین این دو!!

این چند روز هم سپری شد،چندروزی که انگار بیش از این چندسال در زندگی من تاثیر گذاشت.چندروزی که شاید به مانند یک هادی بود.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ٦:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

احساسات من از این کلمات

دوست خوبم زینب منو به یه بازی دعوت کردن.تو این بازی من اولین چیزی که با شنیدن کلمات زیر به ذهنم میرسه رو باید بگم.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

وقتی که ذهن سکوت میکند !!!

مدتی است که ذهنم سکوت اختیار کرده است.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

علاقه مندی هایم...

نوشتن از چیز هایی که دوست داریم و در کنار اون مرور کردن چیز هایی که چندان دلخوشی از آن نداریم.وشتن یک چیز و در کنارش اندیشه چیز دیگری که سخت در تضاد هستن با هم و علی رغم این تضاد و متناقض بودن لازم و ملزوم یکدیگرند و به نوعی مکمل هم.چون مفهوم زندگی همینه.چون یکی از این دو موجب میشود به آن دیگری دل ببندیم و بیشتر دوسش بداریم.

لطفا به ادامه مطلب بروید.

 

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

به خاطر قلم -- متحول میشویم !!

به خاطر قلم ...... لطفا به ادامه مطلب بروید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

متحول میشویم ...... لطفا به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آغاز پایان

مرد ...... به همین سادگی که میگویم...او مرد .....و در

      این مرگ طرب انگیز اسف بار او زندگی خواهد کرد........

لطفا به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٥ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

شاید پایان راه نباشد اینچنین...

رسیدم به آخر مسیر.گفت:نمی خوای پیاده شی؟

در یه لحظه  فکر میکنم."ناچارم به پیاده شدن".نگاش میکنم.انگار خوابم برده بود.

پ.ن: و حالا بیشتر از هر زمان دیگه ای به پی نوشت 2 پست قبلی ایمان آوردم.حسش کردم.

2- فردا علی تنهاتر از همیشه میشه.واژه غریبی که امیرحسین همیشه ازش استفاده میکنه اینبار بیشتر از هر زمان دیگه ای نمود پیدا میکنه."شهادت فاطمه زهرا رو به همه تون تسلیت میگم."

   + Ashke Mahtab ; ۸:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خیالات من چروک میخورد

خیالات من چروک میخورد... به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اصلا چرا رای؟؟!!

چیزی که امروز میخوام بگم بحث کلی انتخاباته و بحث هیچ شخص یا ارگان خاصی نیست.پس لطفا درست موضع گیری کنید.قبل از هرچیز با یه سوال شروع میکنم.اصلا چرا رای؟!!

ادامه مطلب
   + Ashke Mahtab ; ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

وقتی دیگر حرفی برای گفتن نمانده...

چندیست محوریت کارهام از دستم خارج شده.سرگردان،پریشان،به دنبال روزنه ای برای گریز.برای گریز از این همه ناتوانی.نفس هست و حرف هم.فقط نمیدانم چرا شوری نیست برای تلاش.برای رسیدن به همه آن چیزهایی که میخواهم.بارها فکر کرده ام به من امروز و به من دیروز و به این هم اندیشیدم که چه بر سر من فردا خواهد آمد؟حاصل این روزهای تکراری و خسته کننده چه خواهد شد؟انگار هر چه احساس بود پشت این روزمرگی ها قایم شدند.جا خوش کرده اند انگار در جایی که نباید باشند.هیچ اثری از آنها نمیبینم؟و من امروز بیشتر از هر زمانی می اندیشم که مبادا فراموش کنم.نمیخوام به دست فراموشی بسپرمشان پس می اندیشم.شاید امروز فرصتی باشد برای بازیابی،شاید این روزها دلیلی باشد برای برگرداندن همه آن شوری که انگار از بین می برد این روزمرگی هارا.

پ.ن: فقط همین !!!

   + Ashke Mahtab ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

خلوت یا تنهایی ؟!!

این روزها کاری جز فکر کردن ندارم.فکر میکنم به همه چیز.نمیدونم شما هم متوجه این تغییرات شدید یا نه؟ دیگه حتی خلوت هم خلوت نیست.درسته که ازدحام جمعیت نیست ولی هجوم افکار پریشان از هرسو  هر خلوتی رو ربوده.فقط اندکی تنهایی است.این روزها مفهوم خلوت با تنهایی دیگه یکی شده چرا که به هرسو بنگریم خلوتی نیست اگر هم باشه سکوت مرموزی است که فریادهای نهانی بسیاری را در دل خود داره.سکوتی که بغض های بسیاری را بیان گر است.سکوتی که از سر عادت نیست بلکه از فریادهایی است که در گلو مانده.من نمیدونم درست میگم یا نه ولی اینطور حس میکنم.به نظر شما این همون تنهایی نیست؟!! نمیدونم تا کجا میخوایم پیش بریم.هر روز محدودیت هایی رو بر خودمون اعمال میکنیم.هر روز یه تکه از دنیای خودمونو می بریم و خودمونو درون حصاری قرار میدیم و اینها چیزی جز چندچهره شدن را در بر ندارند. چرا؟؟!!!

پ.ن:میخوام امروز یه جایی رو به شما معرفی کنم.دوست دارم شما هم بخونیدش.پس لطفا به آدرس زیر برید.

http://www.nastoo.blogfa.com هستند هنوز اخراجی هایی که امروزه نامی از آنها برده نمیشود.

2-و اینکه تو این پست تایید نظرات بلاگمو ور داشتم.پس لطفا فحش ندید.چشمک

   + Ashke Mahtab ; ۸:٠٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

می نویسم و پاک میکنم...

دلم میخواد بنویسم ولی چیزی که هست اینکه نمیخوام مثل همیشه بنویسم.میخوام اینبار جنس نوشته ام متفاوت از دفعات قبل باشه.باید اعتراف کنم که نوشتن هم سخت شده این روزها.این یکی از معدود دفعاتی است که مینویسم و پاک میکنم.باز مینویسم و باز هم پاک میکنم.نمیخوام اینباراز قلم اطاعت کنم.میخوام افسار این قلم سرکش رو در دستانم محکم نگه دارم که مبادا باز هم از سر نافرمانی روی کاغذ کشیده شه و حرفهایی از سر بی میلی بدون هیچ کنترلی بیان شه که سخت کوشیدم تا بیان نشه.باز هم مینویسم ولی باز هم پاک میکنم چرا که نمیخوام یک بار دیگه حرفهایی رو بزنم که از همون افکاری نشات میگیرند که مدتهاست میکوشم تا موجودیتشان را سرکوب کنم.پس خواسته و ناخواسته اینبار نیز باید سکوت کنم.چرا که هیچ حرف تازه ای نیست برای گفتن.

پ.ن:1- + انرژی مثبت.(مهدخت خواسته بودند انرژی مثبت بدم بهتون — اینو گفتم که یه وقتی فکر نکنن که حرفشون و خواسته شون یادم رفت.انتقادات و راهنماییهای شما بزرگواران را به دیده منت میپذیرم.البته به شرطی که از عهده اش بر بیام که اینبار نتونستم.برا همین عذر میخوام ازشون) اینم انرژی مثبت من.همینکه مدام پاک کردم که مبادا انرژی منفی ساتع بشه از من خودش یعنی اینکه سعی کردم تا انرژی مثبت برسونم حال اینکه این مورد با حفظ کردن انرژی های موجود در شما باشه.منظورم اینه که نخواستم با حرفهام کسی حالش گرفته شه برا همین همون کاری رو کردم که دوست خوبم علی آقا مدتها قبل متشابها،منتها با اندکی تفاوت انجام دادند.نوشتم و باز پاک کردم.

2- این قلم سرکش خودمو بالاخره حرف گوش کن بار آوردم که باب میل من بنویسه.ولی هرچی فکر کردم دیدم نیست اون حرفی که باب میل من باشه و قابل گفتن.

3- اینجاست که پی میبرم به شاهکار شما دوستانم.

   + Ashke Mahtab ; ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نوشت آغاز پایان و رفت...

نمیدونم از کجا شروع کنم و یا از چی بگم.او هم رفت.نوشت آغاز پایان و رفت.اونقدر آروم رفت که انگار هنوز هم هست.یادش...

شاید ما آنطور که باید دوستی و در حقش ادا نکردیم،شاید اینجا هم کسی و پیدا نکرد که بتونه حرفشو راحت بزنه،شاید احساس کرد اینجا هم خودش نیست،شاید احساس کرد اینجا نیز تنگ و خفه کننده شده،شاید احساس کرد که کسی نیست که تفاوت درون و برونشو درک کنه،شاید احساس کرد که نبودنش بهتر از بودنشه،شاید،شاید،شاید و ده ها شاید دیگه ولی به هر حال رفت. رفت ولی با اندوه بزرگی،بدون اینکه کمی از اون کاسته شه،حرفهای بسیاری داشت ولی نشد که بگه و همینطور قصدهایی که نتونست آنطور که میخواست عمل کنه.حرفهایی که اگه گفته میشد شاید الان او هم بود.خودش میگفت شرایط آنطور که باید پیش نرفت.خیلی دلم میخواست باهاش حرف میزدم ولی مثل اینکه مجالی ماندن نبود برای او.همه رد پاها رو پاک کرد از خودش ولی نمیدونه که خاطره اش در ذهن ها موند.شاید فکر کرد که اینطوری بهتر باشه.کسی که علی رغم اینکه دل نگرانیهای زیادی داشت همواره میخندید.روحیه شادی داشت.یادم میاد همینو به خودشم گفتم.امشب وقتی آخرین کامنتو واسم گذاشت جوابمو داد.نوشت:

گل که می خندد ز طوفان حوادث غافل است

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

نمیدونم چی بگم.ولی فقط میخوام به خودش بگم حالا که رفتی سعی کن پوست بیندازی.سعی کن خودت شوی.فقط و فقط خودت!!نمیدونم چرا ولی با خوندن آخرین کامنتش بد جوری دلم گرفت.مسافر عزیز هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.

پ.ن:1-همه مون یه روزی میریم نه تنها از اینجا بلکه از اینجا هم(امیدوارم منظورمو متوجه شده باشید)پس بیاید خاطره خوبی از خودمون به جا بذاریم.

2-و اینکه هیچوقت نتونستم وقتی برای کسی مینویسم خوب بنویسم.مسلما من هرگز نسبت به دوستان بزرگوارم نمی تونم خوب بنویسم ولی این مورد لااقل خود منو هم راضی نکرد.باور کنید این قلم کوفتی که قبلا هم بحثش شده بود اینبار هم اجازه نداد آنطور که باید بنویسم.

3-و اینکه همیشه ناتوانیهامو میندازم گردن این قلم.اینبار هم قلم باید جور ناتوانی منو بکشه.به هر حال منو عفو بفرمائید.

   + Ashke Mahtab ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

این روزها و گذر ثانیه ها.....

این روزها هم گذشتند ولی چیزی که هست یک جوریست این روزها.مثل همیشه نیست.دیروز و امروز و فردایی که انگار می آیند و میروند تا ماندگار شوند.یادتان می آید گفته بودم ثانیه ها به کندی میگذرند؟ دیگر اینطور نیست.چه زود گذشت این همه روز و ثانیه...اینهمه ثانیه های بیهوده که انگار کارشان فقط گذشتن بود.همین و بس.و من انگار در برزخ این ثانیه ها گرفتار شدم.چقدر حرف بود برای گفتن.این همه حرف بود و گوشی برای شنیدن نبود و وقتی گوشی بود،حوصله ای نبود برای گفتن.اکنون که حوصله حرف هست،مجالی نیست.عجب دنیای مسخره ای!!!!

پی نوشت:١-خدمت اون دسته از عزیزانی که اگه احیانا علامت تعجب شدند عرض میکنم که این روزها دچار یه نوع نگرش چند زاویه ای شدم. گذر کند ثانیه ها از یک بعد(پست قبلی) و به تندی سپری شدن همین ثانیه ها از بعد دیگر.یعنی علی رغم اینکه زمان نمیگذره ولی این روزها خیلی سریع گذشت.

٢-بابت پینوشت ١ عذر میخوام.خواستم توضیح بدم بهتر کنم بدترش کردم.

٣-بازم برای اون دسته از عزیزانی که هنوز علامت تعجب بالای سرشون میچرخه.حرف بود و گوشی نبود.گوش بود و حوصله نبود ولی اکنون که هر دو هست مجالی نیست.باور کنید دیوونه نشدم.فقط این روزها کمبود وقت دارم.همین.

   + Ashke Mahtab ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

اینبار هم سهم من تنها سکوت بود...

 

امشب،آسمان انگار چسبیده به روی زمین.دلم میخواد دستمو دراز کنم و اون تک ستاره ای که از دور داره سوسو میزنه رو بچینم.از کودکی علاقه خاصی به تماشا کردن ستاره داشتم.سوسو زدنش برا من جالب و جذاب بود.ستارگانی که انگار با سوسو زدنشان میخواهند یک هادی باشند.امشب یاد دوران بچه گی ام افتادم.یاد دلی افتادم که سخت دلتنگش شدم.اینبار دلتنگی بیشتر از هروقتی است اما انگار روزها منتظر بودم که اینهمه با خودم تنها باشم و به همه آن چیزهایی که میخواستم و دارم فکر کنم.نمیدونم ولی به هرحال حس خیلی خوبیه که آدم احساس کنه بعضی وقتا کاملا مال خودشه.میتونه کاملا در خدمت خودش باشه.این چند روز کلی از سهراب خوندم.انگار هنوز فانوس خیسش را در گوشم زمزمه میکند.به قول سهراب:فانوس از من می گریزد.چگونه برخیزم؟

فکر کردم به همه آن چیزهایی که باید می اندیشیدم.اینبار نیز سهم من سکوت شد.تنها سکوت.این روزها سخت و سنگین میرود عقربه های ساعت.طوری به کندی پیش میرود که انگار وزنه ای را به پایش بسته اند تا از حرکت بازایستد.چندی است زمان هم دیگر یاری نمیکند.ثانیه ها هم اعتصاب کرده اند.نه!! سالهاست زمان به کندی میگذرد.تمامی ثانیه های نبودنت به همین منوال گذشت و میگذرد.خوب که دقت میکنم تا بوده همین بوده ولی این من هستم که گاهی غافل میشوم.گویی دلتنگی این روزها بیشتر نمود میکند اما امیدی هست.همه این روزها را به امید آمدنت میگذرانیم.روزی که بیایی و مرهمی بگذاری بر سکوت تلخ من.میدانم میایی!آخر خدا خودش وعده داده بود به آمدنت تویی که سالهاست وعده داده اند که میایی در جمعه ای که دیگر غروبش مثل همیشه نخواهد بود.

پ.ن:خدایا کمکمان کن که همه آن چیزهایی را که تو برای ما میخواهی به خوبی بگذرانیم.

خارج از موضوع:تیم ملی فوتبال ایران در مقابل عربستان در ورزشگاه آزادی در حضور 100 هزار تماشاگر خودی باخت تا امیدهامون رو به یاس تبدیل کنه.هیچی دیگه نمیخوام بگم فقط همین.

   + Ashke Mahtab ; ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

سفره ای که پهن شد اینبار خالی از دلتنگی نبود...

هنوز حرف هاش تو گوشمه،همین دیروز بود که با هم حرف زده بودیم.چقدر خوب میگفت.فردا عیده و من سخت نگرانشم.حالم اصلا خوب نیست.حس میکنم یه بار دیگه تنهـــــــــا شدم .اما اینبار این تنهایی فقط مختص من نیست.علی رغم اینکه همه ما دور هم جمعیم ولی باز هم تنهایی هست و اندوه و دعا.مادر دست به دعاست و اشکی که از سر مهر به درگاه خدا ریخته میشه.حالش خوب بود.کلی با هم حرف زده بودیم.اینبار بهتر از هرزمان دیگری میگفت.انگار خودش نیز میدانست.گفته بود از همه چیزهایی که انگار خوب درکش کرده بود.مادر دلداریش میدهد اما او با مهربانی خاصی،با لحنی که گویای همه چیز بود حرف میزد.به روبرویم خیره میشم.مرور میکنم همه آن چیزهایی را که گذشت.هیچ دلم نمیخواهد آنطور شود که همه شواهد گویای آن هستند.چی میشد گاهی میتونستیم چیزهایی رو که دوست نداریم اتفاق بیفته تغییر بدیم.چرا خدایا؟!... چرا اینبار صدایم را نمی شنوی؟!...میدونم گنه کارم.نا کجا رفتم.اما صدای مادرم چه؟!...خدایا لطفا گوش کن!این صدای مادرم است که به درگاه تو تضّرع میکند!او که از همه ما به تو نزدیکتر است.او که از ما به خدای ما و خودش نزدیکتر است.الان که دارم مینویسم حالش اصلا خوب نیست...

دلواپسی و اندوه همراه با دعا...          

 پنج شنبه 29 اسفند 1387  ساعت 21:30

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چیزی حدود یک ساعت و نیم دیگه سال 1388 آغاز میشه ولی توی خونه ما هیچ رنگ و بویی از عید نیست.من هم هیچ رمقی برای حرکت ندارم.از صبح تا حالا یه جا نشستم. پیام هایی که گه گاه برای تبریک سال نو میرسه این سکوت غم بار رو می شکنه.من هم گاهی پیام هایی رو جهت تبریک برای دوستانم می فرستم.اندوه هست ولی اینبار تبریک برای اینه که اونا شادن و در انتظارن.من هم خواستم با این کارم شادیشون رو بهشون تبریک بگم.

خدایا!حس عجیبیه وقتی که همه شادن عده معدودی غمگین و ناراحت و منتظر فرجی هستند.شاید هم این حس فلاکت باشه.شاید حس تنهایی علی رغم اینکه ازدحام جمعیت هست.شاید حس غربت علی رغم اینکه میان همه آشنایان توی وطن خودتی... نمیدونم.به هر حال عجیبه.حال خوب درک میکنم...درک میکنم همه آن عزیزانی را که در جشن های ملی ما نظیر نوروز،یلدا و...هیچ حوصله ای برای شادی کردن ندارند.

سفره ای که پهن شد،اینبار خالی از دلتنگی نبود.فقط...بوی گلاب بود و گل های بی ریشه و درحال مرگ.بین آن همه سکوت،حرف بود و حرف بود و حرف بود...سکوت بود اما این سکوت نه از بی صداییست،از غصه است،از فریاد است،از اندوه است...جدیدا هیچ رقم با این دنیا حال نمیکنم.با هیچ مرام این دنیا کنار نمیام.انگار هرچی بی مرامی داره دنیا داره سر ما خالیش میکنه.نمیدونم این حسم درسته یا نه!ولی از همه پزشکا متنفر شدم.پزشکی که به کوچکترین وظیفه اش در قبال بیمارش عمل نمیکنه فقط به خاطر این که به شادی خودش بپردازه نمیتونه حس همنوع دوستی داشته باشه.پزشکانی که جز پول هیچ چیز را نمی پرستند.درسته که میگن پزشکان به جامعه خدمت میکنند اما اکنون دریافتم که به جیب خود خدمت میکنند...پزشکی که بدون معاینه کردن در شب عید صرفا به خاطر این که شب عیدش خراب نشه از پذیرش بیمار سر باز میزنه،بیماری که هر لحظه..... و اکنون با وجود اینکه نای حرف زدن ندارد و فقط گه گاهی ناله ای از سر درد،به جای اینکه در بیمارستان تحت بهترین مراقبت ها باشد باید جلوی دیدگان عزیزانش زجر بکشد و حس ضعف و شکست تمامی کسانی که نظاره گرش هستند تقویت شود. نگاش میکنم.از اینکه او اینگونه است و بی تابی میکند و کاری از دستمان بر نمی آید جز نظاره کردن احساس حقارت و شکست میکنم.میسپارمش دست خودت خدایا.میدونم هیچ کار تو بدون حکمت نیست.میدونم از همه ما به خودمان دلسوزتری،اینبار هم خانواده غمگینی را مورد لطف و کرم خودت قرار بده.

   جمعه 30 اسفند 1387 ساعت 13:32

سال من اینگونه آغاز شد.امیدوارم شما سال نورو به شادی آغاز کرده باشین.سالتون سرشار از شادی و برکت باشه.از همه عذر میخوام.نمیخواستم اینطوری بنویسم اما شرایط طوری پیش رفت و اوضاع طوری رقم خورد که این اولین پست من در سال جدید باشه.امیدوارم همه تون شاد باشید.

   + Ashke Mahtab ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()